خانه .:. بايگاني .:. پست الكترونيك:.

شبانه غربت

 

.: به پايان رسيديم... :.

جمعه ٦ شهریور ،۱۳۸۳

 
 

اينجا براي از تو نوشتن هوا كم است           

دنيـا براي از تو نوشــتن مرا كم است

 

پرسيده ‌بود چرا نمي‌نويسم. گفته بودم كه جسارت مي‌خواهد نوشتن. ‌

مي‌پنداشتم لابد هزار و يك دليل مي‌خواهد نوشتن، بعدتر اما دانستم كه يكي هم كار همان هزار و يكي را مي‌كند.

نزديك به سالي مي‌گذرد از آن روزها كه دلتنگيهايم نه فقط از چشمانم كه بر كاغذ هم سرريز مي‌كرد. سطر سطر هرآنچه نوشته شد در اين گوشه‌ي تنهايي، راه گلو را روزها گرفته بودند تا كه شُره مي‌ كرد بر گونه‌هايم و شبها بر اين آبيِ تيره.

اين روزها اما دلتنگيهايم از جنس سكوت است و نگاه؛ در بندِ هيچ سطري نمي‌شوند.

روزي، نزديك يا دور، كنجي ديگر، دور از نگاه نامحرمي، شايد دوباره بيازمايم اين مرهم را هرچند كه آزمودم و درمان نكرد.

 

به پايان رسيديم اما

نكرديم آغاز

فرو ريخت پرها

نكرديم پرواز...

 
 

 

.: چشمها :.

جمعه ۳٠ امرداد ،۱۳۸۳

 
 

«دنيا با چشمهاي ما متولد مي‌شود و آن‌چه به چشم مي‌آيد و آن‌كه نگاه مي‌كند به يك‌باره با هم پديدار مي‌شوند.»

                                                                                        كريستين بوبن

 

چشمهای کهنه‌ام را با يک جفت چشم نو عوض کرده‌ام. چشمهای جديدم ته مايه‌ي آبی دارد رنگ آسمان آن روزها. نگاهم اما سياه است هنوز، رنگ شب؛ کمی شفافتر.

بر چشمهای جديدم ردی از چهرهی تو نيست.

تمام آن چه ديده بودم را در ظرفی پر از آب رها کردم شايد پاک شود هر چه تصوير حک شده بر رويش. اين روزهای آخر مهی رقيق جلوی چشمانم را گرفته بود و همه پشت آن گم. باز هم اما يكي تصوير روشن بر جاي مانده بود...

 
 

 

.: هيچ چيز تغيير نكرده است :.

پنجشنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸۳

 
 

" هيچ چيز تغيير نكرده است
به‌جز جريان باد
و علف‌هاي هرزي
كه بر گورهاي قديمي مي‌رويند."
...
" هيچ چيز تغيير نكرده است
و اين بايد پيشگويي غم‌انگيزي
درباره‌ي پايان جهان باشد."

محمدرضا رحماني

عطر ملايم گلهاي تابستان با جريان خنكي از در گل‌فروشي بيرون مي‌آيد. نگاهم روي دسته‌هاي "لسين توس" مي‌ماند. تابستان ديگري‌ست و من باز هم براي ديدنش دسته‌اي از اين همه بنفش لطيف مي‌برم.
كنجكاوي نگاهش بي‌پاسخ مي‌ماند، كلامي به ميان نمي‌آيد، انگار مي‌داند كه با هر جرعه‌ي شربت بغضي فرو مي‌رود به اصرار و لبخندي مي‌ماند به اجبار. مثل همه‌ي اين روزها.
باز هم دلتنگ رفتنش مي‌شوم.
او كه به يك نگاه دلم را مي‌خواند مي‌رود، آن‌يكي كه مانده است هنگام روايت خوشبختي‌اش تنها نام بر زبان نمي‌آورد، دمي سكوت مي‌كند، آوار بر دلم. لبخندي مي‌زنم.
چيزي تغيير نكرده است...

 
 

 

.: آخرين جرعه :.

پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۳

 
 

بي‌تابي مكن. جرعه‌ي آخر را هنوز ننوشانده‌ات.

جرعه‌ي آخر كه هميشه مستي نمي‌آورد. اين‌بار چونان هوشيار مي‌كند كه مستي هرچه عاشقي‌ست از سر مي‌پرد.

چلّه‌ي تابستان باشد يا دل‌ِ زمستان، مي‌لرزي از پسِ نوشيدنِ آخرين. نگاهت غروب مي‌كند، دلت هزارپاره مي‌شود، كلامت رنگ مي‌بازد و صدايت تكيده مي‌شود.   

 

بي‌تابي مكن، «فاجعه مرزي نمي‌شناسد».

 
 

 

.: شبهای تابستان :.

جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳

 
 

« شب شده، باز پشت پنجره‌ام

نسيم غوغايي به‌پا كرده است، مي‌دانم

عطر توست كه نسيم تا باغچه‌ام آورده و حياطم شكفته است

پنجره را باز مي‌كنم و چشم مي‌بندم تا خود نيز بشكفم

 

شب شده و باز رو به آسمان

ميان ستاره‌ها پي‌ِ تو مي‌گردم

چه كنم

رفته‌اي آن دورها و منِ دستپاچه ميان ستاره‌شمردنم

هربار به تو نرسيده شماره‌ها را گم مي‌كنم

 

شب شده و باز در من شورشي است

باز نمي‌دانم بخوابم محض خواب ديدنت

يا باز بيدار بشينم

شايد زد و از در آمدي

 

اين‌بار كه به‌خوابم آمدي

با من بگو

بار بعد كي خواهي آمد

به خواب يا بيداري.»

 

ح.امجد

 
 

 

.: ارتفاع :.

یکشنبه ٤ امرداد ،۱۳۸۳

 
 

شب است. مي‌خواهم روي پشت‌بام بروم. دلم يك كف دست آسمان پرستاره مي‌خواهد.

امروز يكي گفت بيا ستاره‌ام را ببين، عكس يك ستاره دريايي نشانم داد... قبل‌ترها انگار مردم در آسمانهاي هفت‌گانه ستاره بخت خود را مي‌جستند نه در كف دريا. نمي‌دانم.

سرم را گرفته‌ام سوي آسمان، گيج مي‌رود، دستم لبه‌ي قرنيز هنوز گرم از آفتاب مرداد را مي‌گيرد. به پايين نگاه مي‌كنم. ارتفاع، مرا ياد سقوط آزاد جسم مي‌اندازد و قوانين مكانيك. لحظه‌ي برخورد.

ارتفاع مرا به بي‌اعتقادي مي‌كشاند.

بايد از نردبان پايين روم؛ دوباره لبخندي بر ابتذال مهر‌هاي دو روزه زنم و مشق كسالت كنم.

 

 
 

 

.: اين روزها :.

دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۳

 
 

«بر آب رود چيزي ننويس

  گره به باد مزن و

            دلت را به امانت پيش كسي مگذار

                               كه امانت‌دارٍ دلت نيست.»

ح.امجد

 

ببين چه بي‌رحمانه سرزنش مي‌كنند. چه زود دلگير مي‌شوند از ناگفته‌ها، چه آسان پريشان مي‌شوند از خواندن سطري، چه نامهربان مي‌شوند از ننوشتن خطي براي دلخوشيشان.

ببين چه زود به انتها مي‌رسند.

نمي‌دانم من فراتر از مرزها مي‌روم يا آنها حريم مي‌شكنند. اما همين كه بدانند ساده‌تر از اين‌ها هم شكستني،مي‌شكند؛ به ديوار كوبيدن نمي‌خواهد، بس است.

آن كه يار بود روزگاري، به يك بهانه حرمت شكست، اينها كه با لبخندي به خالي تنهاييت سَرَك مي‌كشند و  به اخمي پا پس را چه كار به دنياي بي‌توي من.

نيستي ديگر، چه بگويم از اين روزها...

 
 

 

.: بازگشت :.

دوشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸۳

 
 

آشنا جان!

يقين ندارم اما شايد پنداشته‌اي كه زمان گَرد فراموشي روي يادهاي من از آن تابستانِ گرم پاشيده كه اين‌چنين بي‌پروا بازآمده‌اي.

نگريستن به تصويرت خاطره‌اي مبهم را هم حتي به ذهنم نمي‌آورد. صدايت به هيچ انتهايي نمي‌رساندم؛ كلامت بي‌رنگِ بي‌رنگ است.

گفته بودمت كه بخشيدن معناي فراموش كردن نخواهد داد. گمان كرده‌اي چيزي تغيير نكرده است و همان صداقت آبي به بازآمدنت لبخند خواهد زد كه اين‌گونه بازگشته‌اي؟

تو را به آن كلامي كه گفته‌بودي ايمان داري قسم، حضورت را از تلخي روزگار من دور كن. از سادگيم چيزي نمانده كه به غارت ببري...

 
 

 

.: گلايه :.

پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۳

 
 

دلتنگي‌هاي گاه و بي‌گاه مرا، تويي كه مي‌رنجانيَم، تسكين مي‌دهي. مرهمي باش...

 
 

 

.: شبانه :.

دوشنبه ۱٥ تیر ،۱۳۸۳

 
 

نمي‌دانم چرا اين روزها تمامي خوابهاي من تلخ‌تر از آنچه ديده‌ام تعبير مي‌شوند. مي‌خوابيدم كه به خواب، خوابِ تو را ببينم به رؤيايي، حالا هراس دارم از خوابهايي كه چه زود تكرار مي‌شوند به بيداري.

شايد اين همه تلخي از همان كلام آخرت كه گفتي نمي‌داني چرا ‌همه به تلخي مي‌شنوندش مي‌آيد؛

امشب دلم مي‌خواهد تا صبح «شبانه» شاملو بخوانم.

 
 

خانه .:. بايگاني .:. پست الكترونيك:.